فقر
ساعت ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٥   کلمات کلیدی:

میخواهم  بگویم ......

فقر  همه جا سر میکشد .......

فقر ، گرسنگی نیست ، عریانی  هم  نیست ......

فقر ، چیزی را  " نداشتن " است ، ولی  ، آن چیز پول نیست ..... طلا و غذا نیست  .......

فقر  ،  همان گرد و خاکی است که بر کتابهای فروش نرفتهء یک کتابفروشی می نشیند ......

فقر ،  تیغه های برنده ماشین بازیافت است ،‌ که روزنامه های برگشتی را خرد میکند ......

فقر ، کتیبهء سه هزار ساله ای است که روی آن یادگاری نوشته اند .....

فقر ، پوست موزی است که از پنجره یک اتومبیل به خیابان انداخته میشود .....

فقر ،  همه جا سر میکشد ........

                    فقر ، شب را " بی غذا  " سر کردن نیست ..
                  فقر ، روز را  " بی اندیشه"   سر کردن است


 
ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱   کلمات کلیدی:

وقتی آدما می گن بارون رو دوست داریم ولی تا بارون میاد چتر باز می کنن ....

باید از دوست داشتن آدما ترسید!


 
ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱   کلمات کلیدی:

پروانه گاهی فراموش می کند که زمانی کرم بوده است و کرم نمی داند که روزی به پروانه ای زیبا بدل خواهد شد ...

فراموشی و نادانی مشکل امروز ماست!


ستاره
ساعت ٤:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۱٧   کلمات کلیدی:

ای ستاره که پیش دیده ی منی باورت نمی شود که در زمین هـرکـجـا بـه هـر کـه مـی رسی خنجری میان مشت خود نهفته است ! پشت هر شکوفه ی تبسمی خارجان گزاری حیله ای شکفته است ! آنکه با تو می زند صلای مهر جز به فکر غارت دل تو نیست !‌گر چراغ روشنی به راه توست چشم گرگ جاودان گرسنه ایست ! ای ستاره ما سلاممان بهانه است عشق مان دروغ جاودانه است ! و آنکه با تو صادقانه درد دل کند های های گریه ی شبانه است ! ای که دست من به دامنت نمی رسد اشک من به دامن تو می چکد ! با نسیم دلکش سحر چشم خسته ی تو بسته می شود . بی تو در حصار این شب سیاه عقده های گریه ی شبانه ام در گلو شکسته می شود !


هنر نبودن دیگری
ساعت ٤:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۱٧   کلمات کلیدی:

عاشقش بودم عاشقم نبود

وقتی عاشقم شد که دیگه دیر شده بود

حالا می فهمم که چرا اول قصه ها میگن

یکی بود یکی نبود

 

یکی بود یکی نبود . این داستان زندگی ماست . همیشه همین بوده . یکی بود یکی نبود . در اذهان شرقی مان نمی گنجد با هم بودن . با هم ساختن . برای بودن یکی ، باید دیگری نباشد.

هیچ قصه گویی نیست که داستانش این گونه آغاز شود ، که یکی بود ،  دیگری هم بود . همه با هم بودند . و ما اسیر این قصه کهن ، برای بودن یکی ، یکی را نیست می کنیم .

 از دارایی ، از آبرو ، از هستی . انگار که بودنمان وابسته نبودن دیگریست . هیچ کس نمیداند ، جز ما . هیچ کس نمی فهمد جز ما . و آن کس که نمی داند و نمی فهمد ، ارزشی ندارد ، حتی برای زیستن .

 و این هنری است که آن را خوب آموخته ایم

هنر نبودن دیگری


 
ساعت ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٩   کلمات کلیدی:

اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،
و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی.
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،
بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.

برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،
از جمله دوستان بد و ناپایدار،
برخی نادوست، و برخی دوستدار
که دست کم یکی در میانشان
بی تردید مورد اعتمادت باشد.

و چون زندگی بدین گونه است،
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،
نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،
که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد،
تا که زیاده به خودت غرّه نشوی.

و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی
نه خیلی غیرضروری،
تا در لحظات سخت
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد.همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی
نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند
چون این کارِ ساده ای است،



امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی
هرچند خُرد بوده باشد
و با روئیدنش همراه شوی
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.

بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی
زیرا در عمل به آن نیازمندی
و برای اینکه سالی یک بار
پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: این مالِ من است.
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!

و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی
و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی
که اگر فردا خسته باشید، یا پس فردا شادمان
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.

اگر همه ی اینها که گفتم فراهم شد
دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم!

 




 
ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢۳   کلمات کلیدی:

بلند ترین ارتفاعی که باعث مرگ آدمی می شود افتادن از چشمان کسیست که فکر می کنی همه چیز اوست...


 
ساعت ۳:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٢٧   کلمات کلیدی:

اگر برف می دانست کرة خاکی چقدر کثیف است ! هرگز هنگام فرود آمدن لباس سفید نمی پوشید ....


شاملو
ساعت ۱:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢٧   کلمات کلیدی:

به کلینیک خدا رفتم تا چکاپ همیشگی ام را انجام دهم، فهمیدم که بیمارم ...

 خدا فشار خونم را گرفت، معلوم شد که لطافتم پایین آمده.

 زمانی که دمای بدنم را سنجید، دماسنج 40 درجه اضطراب نشان داد.

 آزمایش ضربان قلب نشان داد که به چندین گذرگاه عشق نیاز دارم، تنهایی سرخرگهایم را مسدود کرده بود ...

 و آنها دیگر نمی توانستند به قلب خالی ام خون برسانند.

  به بخش ارتوپدی رفتم چون دیگر نمی توانستم با دوستانم باشم و آنها را در آغوش بگیرم.

 بر اثر حسادت زمین خورده بودم و چندین شکستگی پیدا کرده بودم ...

 فهمیدم که مشکل نزدیک بینی هم دارم، چون نمی توانستم دیدم را از اشتباهات اطرافیانم فراتر ببرم.

 زمانی که از مشکل شنوایی ام شکایت کردم معلوم شد که مدتی است که صدای خدا را آنگاه که در طول روز با من سخن می گوید نمی شنوم ...!

خدای مهربان برای همه این مشکلات به من مشاوره رایگان داد و من به شکرانه اش تصمیم گرفتم از این پس تنها از داروهایی که در کلمات راستینش برایم تجویز کرده است استفاده کنم :

 هر روز صبح یک لیوان قدردانی بنوشم

قبل از رفتم به محل کار یک قاشق آرامش بخورم .

هر ساعت یک کپسول صبر، یک فنجان برادری و یک لیوان فروتنی بنوشم.

زمانی که به خانه برمیگردم به مقدار کافی عشق بنوشم .

و زمانی که به بستر می روم دو عدد قرص وجدان آسوده مصرف کنم.

 

امیدوارم خدا نعمتهایش را بر شما سرازیر کند:  

 

رنگین کمانی به ازای هر طوفان ،

لبخندی به ازای هر اشک ،

دوستی فداکار به ازای هر مشکل ،

نغمه ای شیرین به ازای هر آه ،

و اجابتی نزدیک برای هر دعا  .

جمله نهایی :  عیب کار اینجاست که من  '' آنچه هستم ''  را  با   '' آنچه باید باشم ''  اشتباه می کنم ،    خیال میکنم  آنچه  باید  باشم  هستم،   در حالیکه  آنچه  هستم نباید  باشم .     / 

زنده یاد احمد شاملو


لحظه
ساعت ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱٥   کلمات کلیدی:

این روزها به لحظه ای رسیده ام که با تمام وجود ملتمسانه از اشکهایم می خواهم که یادت را از ذهن من بشوید یادت را بشوید تا دیگر به خاطر تو با خود جدال نکنم من تمام فریاد ها را بر سر خود می کشم چرا می دانستم که در این وادی ، عشق و صداقت مدتهاست که پر کشیده اند اما با این همه تمام بدبینی ها و نفرتها را به تاریک خانه دل سپردم و در گذرگاهت سرودی دیگر گونه اغاز کردم و تو... چه بی رحمانه اولین تپش های عاشقانه قلب مرا در هم کوبیدی ... تمام غرور و محبت مرا چه ارزان به خود خواهیت فروختی ، 

 اولین مهمان تنهایی هایم بودی... روزی را که قایقی ساختیم

و آنرا از از ساحل سرد سکوت به دریای حوادث رهسپارکردیم

دستانم از پارو زدن خسته بود ... دلم گرفته بود...

 زخم دستهایم را مرهم شدی و شدی پاروزن قایق تنهایی هایم به تو تکیه کردم هیچ گاه از زخمهای روحم چیزی نگفتم و چه آرام آنها را در خود مخفی کردم دوست داشتم برق چشمانت را مرهمی کنی بر زخمهای دلم اما لیاقتش را نداشتم.... مدتها بودکه به راه های رفته... به گذشته های دور خیره شده بودی من تک و تنها پارو می زدم و دستهایم از فرط رنج و درد به خون اغشته بود... تحمل کردم ... هیچ نگفتم چون زندگی به من اموخته بود صبورانه باید جنگید به من اموخته بود که در سرزمینی که تنها اشک ها یخ نبسته اند باید زندگی کرد اما امروز دریافتم که حجمی که در قایق من نشسته بود جز مشتی هیچ چیز دیگری نبود و ای کاش زود تر قایقم را سبکتر کرده بودم با این همه بهترینم دوستت دارم

هرگز فراموشت نمی کنم...

هیچ کس این چنین سحر امیز نمی توانست مرا ببرد

 آنجایی که مردمانش به هیچ دل می بندند

 با هیچ زندگی می کنند به هیچ اعتقاد  دارند و با هیچ می میرند!


← صفحه بعد